کتاب صدای افتادن اشیا

اثر خوآن گابریل واسکز از انتشارات نشر چشمه - مترجم: ونداد جلیلی-داستان تاریخی

بسیاری منتقدان امروز می‌گویند «یک، دو، سه» ادبیات خواندنی آمریکای لاتین به‌ترتیب زمانی «صد سال تنهایی» نوشته‌ی گابریل گارسیا مارکز، «۲۶۶۶» نوشته‌ی روبرتو بولانیو و «صدای افتادن اشیا» نوشته‌ی خوآن گابریل واسکس است. صد سال تنهایی با ره‌آلیسم جادویی، ۲۶۶۶ با ره‌آلیسم درون‌گرا و صدای افتادن اشیا با سوپرره‌آلیسم نئوناتورالیستی به موضوعی جهانی می‌پردازند. موضوع صد سال تنهایی ورود بحران و مواجهه با بحران، موضوع ۲۶۶۶ جهانی‌سازی و سرمایه‌داری فوق پیش‌رفته و موضوع صدای افتادن اشیا صدور هم‌زمان بحران و بحران‌زدگان است. کتاب صدای افتادن اشیا در روایتی بسیار سنجیده و دقیق بدون هیچ‌گونه جهت‌گیری حقایقی را درباره‌ی وضعیت یک نفر کلمبیایی امروز بیان می‌کند و چنان روایت می‌کند که نمی‌شود جلو دیدگاه کتاب جبهه گرفت. مسایل کلانی از قبیل صدور بحران از آمریکا به کلمبیا در دهه‌ی شصت در قالب کمک‌های انسان‌دوستانه (و ضمناً صدور بحران‌زده‌ها به‌نام سپاه صلح و نیروهای مردمی) و قاچاق مواد مخدر چنان با مسایل درونی و روابط انسانی در هم آمیخته که نویسنده توانسته به‌خوبی خطوط داستان خود را پیش ببرد و خواننده را در سطوح مختلف با لایه‌های داستان خود درگیر کند. فضاسازی‌های بسیار دقیق، شخصیت‌های واقعی (سوپرره‌آلیسم) و احساسات درونی هر انسان براساس شخصیت‌اش، تکنیک خاص نویسنده در تغییر راوی و روایت و بسیاری نکات منحصربه‌فرد این کتاب موجب شده جوایزی از قبیل یکی از مهم‌ترین جایزه‌های ادبیات آمریکای لاتین و اسپانیا (آلفاگوآرا، ۲۰۱۱) را دریافت کند و در سال ۲۰۱۴ بزرگ‌ترین جایزه‌ی ادبیات جهان به‌لحاظ مبلغ (جایزه‌ی بین‌المللی دوبلین) به این کتاب داده شود. محض اطلاع آن‌ها که این‌قبیل اخبار را می‌پسندند، ازجمله جوایز دیگری که به این کتاب داده‌اند جایزه‌ی انجمن قلم انگلستان (۲۰۱۲)، جایزه‌ی روژه کایوا (۲۰۱۲) و جایزه‌ی گره‌گور فون رتسوری (۲۰۱۳) است. این کتاب به زبان‌های بسیار (دست‌کم هجده زبان تاکنون) ترجمه شده است.

برای آشنایی با نثر و متن کتاب بخش کوچکی از فیناله‌ی فصل اول را بخوانید:

...از دو کوچه گذشتیم بی‌آن‌که کلامی حرف بزنیم. نگاه‌مان به سنگ‌فرش ترک‌خورده‌ی پیاده‌رو بود یا به تپه‌های سبز سیر در دوردست که درختان ئوکالیپتوس و تیرک‌های تله‌فون، مثل فلس‌های تمساح خیلا، بر آن‌ها دیده می‌شد. وقتی وارد شدیم و از پله‌های سنگی بالا رفتیم لاورده پا سست کرد که من پیش بروم. اولین‌بار بود هم‌چو جایی می‌آمد و مختصات رفتار متناسب را نمی‌دانست. تردیدش به تردید حیوانی می‌مانست که در موقعیتی خطرناک گرفتار شده باشد. در اتاق مبله دو دانش‌آموز دبیرستانی، دو نوجوان که باهم چیزی می‌شنیدند و گاه‌گاه به هم نگاه می‌کردند و هرزه می‌خندیدند و مردی با کت‌وشلوار و کراوات و کیف‌دستی چرمی رنگ‌ورورفته بر زانوان‌اش دیدیم که بی‌شرمانه خروپف می‌کرد. خواسته‌مان را برای زن پشت میز توضیح دادم. هویدا بود زن به درخواست‌های عجیبی ازاین‌دست عادت دارد. چشم ریز کرد بل‌که من را بشناسد یا متوجه شد پیش‌تر بارها آن‌جا آمده‌ام و بعد دست‌اش را پیش آورد و گفت:
«عرض کنم که... چی می‌خواین گوش بدین؟»
لاورده مثل سربازی که تفنگ‌اش را به‌نشانه‌ی تسلیم واگذار می‌کند نوار را به او داد. لکه‌های گچ چوب بیلیارد بر انگشت‌هاش کاملاً هویدا بود. رفت و پشت میزی نشست که زن به او نشان می‌داد. هیچ‌وقت او را این‌قدر حرف‌شنو و فروتن ندیده بودم. هدفون بر گوش گذاشت، تکیه داد و چشم‌هاش را بست. من هم در این میان پی چیزی بودم که مشغول‌اش شوم تا زمان بگذرد. دستان‌ام چنان مجموعه‌ی اشعار سیل‌وا را برگزید که انگار هیچ قصدی در انتخاب آن نداشتم (شاید جشن سال‌گشت به شکلی خرافات‌گونه بر من اثر گذاشته بود). نشستم، هدفون برداشتم و با حس عبور از زندگی حقیقی یا نزدیک‌تر شدن به زندگی حقیقی، حس آغاز زندگی در بعدی دیگر، آن را بر گوش‌ام گذاشتم. وقتی «شبانه» شروع شد، وقتی صدایی ناشناس ـ صدایی باریتون که با اجرای نمایشی پهلو می‌زد ـ اولین خط شعر را بازخواند که همه‌ی کلمبیایی‌ها دست‌کم یک‌بار خوانده‌اند، متوجه شدم ریکاردو لاورده گریه می‌کند. صدای باریتون با هم‌نوازی پیانو گفت «شبی عطرآگین» و ریکاردو لاورده که این‌ها را نمی‌شنید در چندقدمی من پشت دست‌اش را و بعد کل آستین‌اش را به چشم‌اش کشید، «با زمزمه‌ها و آوای موسیقی پرواز بال‌ها». شانه‌های ریکاردو لاورده لرزیدن گرفت و سرش فرو افتاد، دستان‌اش را مثل کسی که دعا می‌کند به‌هم جفت کرد. سیل‌وا به صدای باریتون نمایشی گفت «سایه‌ی تو، سست و نزار، سایه‌ی من، قامت‌گرفته از نور ماه». نمی‌دانستم به لاورده نگاه بکنم یا نکنم، او را در غم‌اش تنها بگذارم یا بروم و جویای احوال‌اش شوم. یادم هست به‌خودم گفتم خوب است دست‌کم هدفون را از گوش‌ام بردارم و با این کار، مثل بقیه‌ی اتفاقاتی که آشنایی من و لاورده را رقم زده بود، بی‌حرف‌زدن او را به گفت‌وگو با خودم وا دارم. یادم هست این کار را نکردم و در سکوتی ایمن شنیدن شعرخوانی را پی گرفتم که در آن مالیخولیای شعر سیل‌وا بی‌این‌که خطری ایجاد کند غم‌گین‌ام می‌کرد. حس می‌کردم غم لاورده غمی خطرناک است، نگران محتوای این غم بودم اما به‌فراست خوددار ماندم و پیش نرفتم که ببینم چه شده است. زنی را که لاورده منتظرش بود، نام‌اش را، به‌خاطر نداشتم و او را با حادثه‌ی ئل دی‌لوویو مرتبط نمی‌دیدم، اما در صندلی‌ام ماندم و هدفون را بر گوش نگه داشتم و تلاش کردم در غم لاورده دخالت نکنم. حتا چشم‌ام را بستم که نگاه خیره‌ی ناخواسته و ناجورم مایه‌ی آزارش نشود، بل‌که در شلوغی این محل عمومی مختصر حریمی خصوصی برای خود دست‌وپا کند. در سرم، و تنها در سرم، سیل‌وا گفت: «و حالا سایه‌یی کشیده و یک‌تا بودند.» در دنیای درونی‌ام، سرشار از صدای باریتون و کلمات سیل‌وا و موسیقی شلوغ پیانو که کلمات را در میان می‌گرفت، زمانی گذشت که در حافظه‌ام کش‌دار می‌شود. کسانی که به شنیدن شعر عادت دارند می‌دانند این حالت چه‌گونه رخ می‌دهد: زمان مثل مترونوم گرفتار خطوط شعر می‌شود و در همان حال مثل زمان در خواب منبسط و مایه‌ی پراکندگی و سردرگمی می‌شود.
وقتی چشم باز کردم لاورده رفته بود.
هنوز هدفون بر گوش‌ام بود وقتی پرسیدم: «کجا رفت؟» صدا بیش‌ازحد بلند بود و واکنش مضحک من برداشتن هدفون و تکرار پرسش بود، انگار که خیال کرده باشم زن پشت میز بار اول سوآل‌ام را نشنیده است.
پرسید: «کی؟»
گفتم: «دوست‌ام.» اولین‌بار بود که لاورده را دوست خودم می‌خواندم و احساس مسخره‌یی سراغ‌ام آمد: نه! لاورده دوست من نبود. «آقایی که اون‌جا نشسته بود.»
زن گفت: «آهان! نمی‌دونم. چیزی نگفتن.» بعد رو برگرداند و جوری بی‌اطمینان تجهیزات صوتی را وارسی کرد که انگار من به کار او اعتراض کرده‌ام. بعد گفت: «من نوارو به‌شون پس دادم. می‌تونین از خودشون بپرسین.»
از اتاق بیرون آمدم و سردستی ساختمان را جست‌وجو کردم. خانه‌ی آخرین روزهای زندگی خوزه آسون‌سیون سیل‌وا حیاط‌خلوتی در میانه داشت مستقل از راه‌روهایی با پنجره‌های باریک شیشه‌یی که در زمان زندگی شاعر وجود نداشت و حالا برای بازدیدکنندگان سرپناه باران بود. صدای قدم‌هام در آن راه‌روهای ساکت طنینی نداشت. لاورده نه در کتاب‌خانه بود، نه بر نیم‌کت‌های چوبی نشسته بود و نه در اتاق کنفرانس بود. حتماً رفته بود. طرف در ِباریک خانه رفتم، از برابر نگهبانی با ئونی‌فورم قهوه‌یی گذشتم که مثل اوباش فیلم‌ها کلاه کج گذاشته بود، از اتاقی که صد سال پیش شاعر در آن به سینه‌ی خود شلیک کرده بود گذشتم و وقتی وارد خیابان چهاردهم شدم دیدم خورشید پس ِساختمان‌های بولوار هفتم پنهان شده است، دیدم چراغ‌برق‌های زردرنگ خیابان انگار که خجالت کشیده باشند یکی‌یکی روشن می‌شوند و بعد ریکاردو لاورده را با بارانی بلند و سر فروافتاده دیدم که دو کوچه جلوتر می‌رفت و به همین زودی جلو باش‌گاه بیلیارد رسیده بود. به خودم گفتم: «و حالا سایه‌یی کشیده و یک‌تا بودند.» این خط از شعر بی‌دلیل به ذهن‌ام آمد و در همان حال موتورسیکلتی دیدم که تا آن لحظه بی‌حرکت بر پیاده‌رو مانده بود. شاید به‌این‌دلیل دیدم‌اش که دو سوارش اصلاً ذره‌یی تکان نخورده بودند. پای آن‌که پشت نشسته بود تا رکاب موتور بالا آمد و دست‌اش در نیم‌تنه‌اش پنهان شد. هردو کلاه ایمنی سرشان کرده بودند و آفتاب‌گیر ِچهره‌پوش ِهردو سیاه بود: چشم مستطیلی بزرگی بود در سری بزرگ.
به‌فریاد بر لاورده بانگ زدم، اما نه به‌این‌دلیل که می‌دانستم هم‌الان چه اتفاقی براش خواهد افتاد، نه به‌این‌دلیل که می‌خواستم به او هشدار بدهم، فقط می‌خواستم به او برسم، حال‌اش را بپرسم و بل‌که به او کمک کنم. اما لاورده صدای من را نشنید. قدم‌هام را بلندتر برمی‌داشتم و از لابه‌لای عابران پیاده‌رو تنگ پیش می‌رفتم و کنار خیابان می‌رفتم که اگر لازم شد سریع‌تر بروم، وارد خیابان شوم و ناخواسته با خود می‌گفتم: «و حالا سایه‌یی کشیده و یک‌تا بودند.» یا نمی‌گفتم بل‌که مثل جرنگه‌یی که در سرمان می‌شنویم و نمی‌توانیم نشنویم تحمل‌اش می‌کردم. در گوشه‌ی بولوار چهارم اتوموبیل‌ها در شلوغی ترافیک دم غروب آرام‌آرام در خیابان ِیک‌خطه پیش می‌رفتند و وارد خیمه‌نس می‌شدند. جلو یک اوتوبوس سبز، که همان‌جا چراغ‌هاش را روشن کرد و گردوغبار خیابان و دود اگزوزها و اولین قطره‌های ریز باران را مرئی کرد، فضا یافتم که از خیابان رد شوم. وقتی به لاورده رسیدم، یا آن‌قدر به او نزدیک شدم که ببینم شانه‌های بارانی‌اش بر اثر بارش باران تیره‌تر دیده می‌شود، به باران فکر می‌کردم و به یافتن سرپناه. گفتم: «همه‌چی درس می‌شه.» حرفی یاوه بود چون نمی‌دانستم همه‌چیز اصلاً چه هست، چه برسد به این‌که درست می‌شود یا نمی‌شود. ریکاردو با چهره‌یی به‌هم‌پیچیده از درد به من نگاه کرد و گفت: «ئه‌له‌نا هم توش بود.» پرسیدم: «تو چی؟» جواب داد: «تو هواپیما!» یک آن گیج شدم و خیال کردم نام آئورا ئه‌له‌نا است، ئه‌له‌نا را با چهره و شکم برآمده‌ی آئورای باردار دیدم و گمان می‌کنم در آن لحظه احساسی تازه تجربه کردم که ترس نبود، هنوز ترس نشده بود، اما بسیار به ترس شبیه بود. بعد دیدم موتورسیکلت مثل اسبی جفتک‌پران به خیابان پرید، دیدم شتاب‌ناک مثل توریستی که پی نشانی می‌گردد نزدیک شد و درست در لحظه‌یی که بازوی لاورده را گرفتم، در لحظه‌یی که دست‌ام به آرنج آستین چپ بارانی‌اش چسبید، سرهای بی‌چهره به ما نگاه کردند. تپانچه‌شان، بی‌تعارف و بی‌تشریفات مثل دستی فلزی، ما را نشانه گرفت و دو تیر شلیک شد. صدای شلیک را شنیدم و لرزه‌یی آنی در هوا احساس کردم. یادم هست قبل ِاین‌که ناگهان وزن تمام بدن‌ام را احساس کنم دست‌ام را بالا بردم که سپر سرم باشد. پاهام سست شده بود و نگه‌ام نمی‌داشت. لاورده بر زمین افتاد و من با او افتادم. دو بدن بی‌صدا بر زمین افتاد و مردم فریاد کشیدند و صدای زنگ و همهمه در گوش‌ام بلند شد. مردی کنار بدن لاورده آمد بل‌که او را بلند کند و یادم هست وقتی دیگری سراغ من آمد که به من کمک کند غافل‌گیر شدم. گفتم یا یادم می‌آید گفتم من خوب ام! چیزی‌ام نشده است! خوابیده بر زمین دیدم کسی میان خیابان پرید، مثل کشتی‌شکسته‌ها دست تکان داد و جلو وانتی سفید که به کنج خیابان می‌پیچید ایستاد. چندبار نام ریکاردو را به زبان آوردم. گرمایی در شکم‌ام احساس کردم و به خودم گفتم نکند خودم را خیس کرده‌ام، اما بی‌درنگ فهمیدم آن‌چه تک‌پوش خاکستری‌ام را خیس کرده ادرار نیست. کمی بعد بی‌هوش شدم اما آخرین تصویری که به‌روشنی در ذهن‌ام مانده است تصویر بدن‌ام است که به هوا بلند شد و تصویر مردانی که جهدکنان من را، مثل سایه‌یی کنار سایه‌ی دیگر، کنار لاورده پشت وانت گذاشتند و لکه‌ی خونی کف وانت ماند که در آن ساعت، با آن نور کم، به سیاهی آسمان شب بود.

http://www.vandadjalili.com/article/7/

http://www.cheshmeh.ir/book/صدای-افتا...


خرید کتاب صدای افتادن اشیا
جستجوی کتاب صدای افتادن اشیا در گودریدز

معرفی کتاب صدای افتادن اشیا از نگاه کاربران
من بر روی این کتاب در کتاب فروشی افتادم، به دنبال چیزی برای خواندن برای هواپیما (آن را از بوگوتا بود). بدون دانستن چیزی در مورد نویسنده یا کار، من آن را فقط برای عنوان خریدم. به نظر می رسید بسیار شاعرانه و به دلایلی بود، من احساس عجیب و غریبی کردم، مثل اینکه من مجبور بودم چیزی را با من ببینم. صفحات اول من خسته شدند: سبک کامل و شاعرانه بود، اما خسته بود، و توصیف آنتونیو در برخورد با لابرد حتی سنگین بود. اما پس از آن، هنگامی که واسکوز یک مشت را بدون شما متوجه شده است، دست خود را فشرده و بیان می کند. چه جالب از تاریخ! این یک داستان عاشقانه است، اما این نیز داستان یک وسواس است، و در نهایت تاریخ کلمبیا و من، جنجالی، از کشورهای مانند مکزیک در حال حاضر. شخصیت های فوق العاده! از آنتونیو با ترس و وسواسش، به مایا، با خاطرات و اختراع گذشته. و ریکاردو لارده، موضوع، خلبان، پیچیده، عمیق، انسان است. رمان باورنکردنی شگفت آور

مشاهده لینک اصلی
@ صدای چیزهایی که در حال سقوط هستند @ یک کتاب شاد نیست بلکه یک مهم است. جنگ های مواد مخدر در قلب آن به طور خاص فعالیت های قاچاق پابلو اسکوبر را آغاز می کنند که در اواخر دهه 60 میلادی در بوگوتا در کلمبیا ادامه داشت و تا 90 سالگی ادامه یافت. این نیز داستان یک زن و شوهر جوان است که در قاچاق مواد مخدر از کلمبیا به ایالات متحده گرفتار شد. همانطور که همه می دانیم میراث تجارت مواد مخدر خشونت، اعتیاد و زندگی ویران شده است، هم برای معتادان ایجاد شده در ایالات، بلکه هم برای کلمبیا، به ویژه کسانی که در پایگاه خانه پابلو در بوگوتا زندگی می کنند. درس از کتاب این است که هیچ کس / از مواد مخدر خبری نیست. Antonio Yammara در دوران کودکی و بزرگسالی جوانان بوگوتا بازتاب می کند. زندگی آنتونیوس از طریق یک آشنایی به ظاهر گاه به گاه برای همیشه تغییر می کند، در حقیقت واقعیت یکی از موضوعات اصلی کتاب است. هیچ کس به طور کامل از خشونت در بوگوتا فرار نکرد. اکثر آنها می توانستند امیدوار باشند که از فاجعه ی مستقیم و برای محافظت از عزیزانشان بیرون بیایند. داستان Antonios نشان می دهد که چگونه آسان است که در مکان اشتباه با عواقب وحشتناک است که نه تنها از زندگی خود را رنج می برند بلکه عزیزان خود نیز زندگی می کنند. فریب ثروت آسان با تجارت مواد مخدر است و در @ Sound @ نقش مهمی دارد. پول آسان، هیجان، و گام برداشتن در خارج از زندگی یکنواخت خیلی وسوسه انگیز بود. همه ما نتیجه را می دانیم. خوان گابریل واسکوز برخی از پیدایش را به ما می گوید. این کتاب غیرممکن است که این کتاب را بخواند و با نابودی بی گناهی که در این شخصیت ها منفجر شده است، همدردی نداشته باشد. ترجمه آن مک لینز یکپارچه است.

مشاهده لینک اصلی
4.5 ستاره صدای چیزهایی که در حال سقوط است، کشف تروما را در مد روز کلمبیا بررسی می کند. نه کاملا کلیشه ای افراطی و افسرده آمریکای لاتین ایجاد شده توسط ایالات متحده، هنوز کاملا جدا از حکومت گذشته از پابلو Escobar. این کتاب نشان می دهد که یک استاد متوسطه با تهاجم روزمره ای که در یک کشور خطرناک رشد کرده است، مقابله می کند. کاملا یک منطقه جنگی نیست، اما جایی که شما @ باید کشف کنید که در آن نزدیکترین تلفن است برای تماس با آنهایی که شما را پس از یک حادثه را دوست دارم @ (با عرض پوزش، یک نقل قول واقعی نیست، بهترین تقریب من، بیش از حد تنبل برای بالا بردن در حال حاضر و کپی من را بگیرید) روایتگر ما، آنتونیو، به اندازه حوادث واقعی داستان، نسبتا قابل اعتماد است. اما، به عنوان یک مرد که در اثر تروما رخ می دهد (یکی دیگر از رویدادهای تهاجمی اتفاق می افتد)، داستان های عاطفی او و دیگر شخصیت ها با سوء ظن خود رنگ می زنند. شخصیت های دیگر به وقایع و احساسات اشاره دارند که رؤیای ما آن را نادیده گرفته یا نادیده گرفته است؛ یک لحظه به ویژه تکان دهنده است زمانی که شریک او به چیزی اشاره می کند که ما هرگز فرصتی برای دیدن یا تجزیه و تحلیل نداریم. آنتونیو در اطراف احساس گرسنگی سرگردان است و با شخص دیگری در ارتباط با نوع دیگری از تروما مرتبط است. به عنوان خواننده، شما تصمیم می گیرید که چقدر می خواهید آنتونیو را از قلاب برای اقدامات وحشتناک خود ببرید. احساسات شما در مورد آنتونیو چگونگی برخورد با دیگران در دنیای واقعی را چطور میبینید؟ لذت بردن از یک روش واقعا عصبی و ناراحت کننده. این طرح به معنای رمز و راز آن است، اما بخش هایی از رمز و راز، دلهره آور است و به ما و شخصیت ها کمک زیادی نمی کند. من آن را دوست داشتم، اما نمی دانم که دوباره می توانم آن را بخوانم - یکی از آسیب های اصلی بارها و بارها توسط شخصیت ها رفع شده است و هر زمان آن بسیار شدید بود. خوشگل.

مشاهده لینک اصلی
گاهی اوقات من فکر می کنم، او به من گفت تنها زمانی که ما تا حدودی به طور جدی صحبت کردیم، \"هیچ وقت کسی را در چشم نگاه نکردی\". و مردی که در اینجا سخن می گوید، ریکاردو لاورده، هرگز به نظر شما نمی آید ، خواننده، یا در چشم. حتی در پایان. شاید حتی پس از آنکه تمام داستان را شنیده اید، متوجه خواهید شد که چقدر از او درباره او یاد نمی کنید. این یک رمز و راز است. اما او خلبان است. این یک کتاب از اسپانیایی به انگلیسی است که توسط یک مرد ترجمه شده از ادبیات از فرانسه به اسپانیایی ترجمه شده است. و ترجمه â € ™ می تواند قطعا موضوع قابل شناسایی در اینجا در نظر گرفته شده است. نه فقط از یک زبان به یک زبان، بلکه هر گونه ترجمه تجربه در قالب زبان به یک داستان. او باید کاری انجام دهد. »اما او چه کار کرد؟ و این داستان داستان است. از لحاظ آشکار شدنش از طیف وسیعی از فریم های داستان افسانه ای لذت می برد که واسکوز با آن بازی می کند. و او با خواننده بازی می کند، شاید تنها نویسندگان اسپانیایی. بعضی از اصطلاحاتی که به زبان ساده و ساده انگاشته می شوند، وجود دارد، اما این روش بسیار قابل تشخیص را می توان مدرن اسپانیایی خواند (به زبان انگلیسی که ... همه چیز من است). مارکز بر همه ی آنها سرازیر می شود، زیرا سروانتس کاملا متفاوت است. اما همیشه این حقیقتی جادویی روی آن قرار گرفته است و نحوه ی تکرار آن مانند آیه ی آن مورد استفاده قرار می گیرد. \"نه، صبر کنید،\" سعی کردم بگویم، اما خیلی دیر شده بود، گوشی را از دست دادم و در دست Aura دست گذاشتم، صدای من در دست Aura، و نوستالژی من در هوای گرم آویزان است: نوستالژی برای چیزهایی که هنوز از دست داده اند. افرادی که می خوانند از نسخه من می توانند در داستان ناامید شوند. یادآوری ادبی-نویر کمی کم است: ادبیات بیش از نویر. اما این اشتباه نیست. این عمل عمدتا داخلی است، اما مطمئنا من را به سمت آن ادامه داد. گاهی اوقات احساس ناامیدی وجود دارد ... اما Váquez موفق به حفظ این موضوع جالب توجه از پیش زمینه و مظلوم وزن، معادل خواندن زندگی در کلمبیا در طول سال اسکوبار، عصر که در سراسر داستان به طور کامل looms، و نسل کل کلمبیایی: شخصیت اصلی ما، آنتونیو یامارا، در میان آنها است. و این نوع ناامیدی و خستگی به نظر می رسد حس مهم برای توسعه است. یک تجربه مشترک نسلی از طریق اسکوبار و داستان هایش (که البته زمانی بود که به طور طبیعی در طبیعت بود) و به ویژه محل اقامت او وجود دارد. و گاهی او از او پرسید: \" شما هواپیماها را دوست دارید؟ پرواز به عنوان یک وسیله مهم در کتاب، به عنوان وسیله ای برای ساخت افسانه، فرار از زندان، فرار، زندگی، مرگ و قاچاق است. بدیهی است، به عنوان یک وسیله ی مخرب مخرب اتصال به gringos آن را خود آشکار می شود. این اجازه می دهد تا یک نفر برای رسیدن به یکی دیگر، و دیگری برای رسیدن به عقب: هواپیماهای بزرگ در حال آمدن است، هواپیماهای کوچک بازگشت ... و شما، Seà ± orita Fritts، آیا می دانید زمانی که شما می خواهید به مرگ ؟ من می توانم به شما بگویم â € ™ و ما، البته. مرگ در داستان همیشه با عجیب و غریب قابل توجه است. ما می دانیم که این افراد به کجا می روند. ما ابتدا میشنویم که ضبط جعبه سیاه را بشنویم، سپس ما به عقب کار می کنیم. و در این صورت زمین اخلاقی، به معنای آژانس و نتیجه، و در نتیجه آن، کوچکتر می شود، و افراد کوچکتر به دلیل دلایل مختلف . Vásquez این چیزها را با سبک عالی و احساس شخصیت نازک از کار می اندازد ... اگر گاهی کمی ناخوشایند است. برداشت های او از میهن و شهر خود، سفرنامه های ادبی جذاب است که به راحتی به قیمت تنها هزینه آن هزینه می شود ... سپس متوجه شدم هیچ کس نمی خواهد قصه های قهرمانانه را بشنود، اما همه دوست دارند درباره بدبختی فرد دیگری صحبت کنند.

مشاهده لینک اصلی
خوان گابریل Vasquez نویسنده با استعداد و موفق است. چند سال پیش خبرنگاران را بخواندم و این را فقط به تازگی در رمان نویس کلمبیایی منتشر شده در کتاب آمریکا منتشر کردم. اگر خبرنگاران درباره اعتماد، دوستی، خانواده، وفاداری و ناتوانی حقیقت در تاریخ، درباره صدای چیزهایی که در حال فروپاشی هستند، درباره ترس و ترس از خطر، ترس از خشونت در دوران خشونت آمیز و، در نهایت، ترس از زندگی. راوی، آنتونیو یامارا، وکیل جوان است که زندگی خود را با دوستی کوتاه و معمولی خود با یک مشت زن دیگر از یک اتاق بیلیارد محلی تغییر داده است. او کمی از گذشته اش می داند. دوست، ریکاردو لاورده، می گوید که او یک خلبان بود و آشنایان در سالن استخر، او را مطلع می کند که لارورد اخیرا پس از مدت زمان طولانی از زندان آزاد شد. آنتونیو متوجه نمی شود چرا لابرد تا مدتی بعد از اینکه به او معنی دارد، در زندان بود. اما تا آن زمان، بخشی از مبارزات ناامیدانه او است تا بدانند که چگونه زندگی او با دنباله ای از وقایع که در ناگهانی ناگهانی، اما قطعا ناشی از زندگی آنتونیو به پایان رسیده است، به پایان می رسد. سه شخصیت مجرمان زن وجود دارد: آنتونیو دختر دوست دختر باردار و همسر و دختر ریکاردو. هر سه به نظر می رسد دارای انعطاف پذیری و غریزه برای بقای است که کمتر در حال حاضر در شخصیت مردانه با وجود یا نوعی از رفتار مکارانه و یا غافلگیرانه به زندگی قبل از challenges.The زمان کنونی رمان پایان دهه اول قرن بیست و یکم، اما حوادث مهم آن به زمان پدربزرگ و مادربزرگ ریکاردو لارورد بازگشته و شامل یک نمایش هوایی سرنوشت ساز در اواخر دهه 1930، یک زن جوان آمریکایی در سپاه صلح در دهه 1960 و سلطه خشونت پاپلو اسکوبر در دهه 1980 و اوایل دهه 90 میلادی. خواننده پیش از آنکه اشخاص قبل از زندان Laverde را اشغال کند، حدس می زند، نه اینکه این راز خاصی است که باید حل کند. اما شگفتی های معنی داری در این رمان ساخته شده باهوش و درخشان، رمان فوق العاده ای نوشته شده است. شگفت انگیز ترین چیز برای من اهمیت یک ضبط کاست بود که عمیقا در حال افشاگری بود. پرواز نیز بخش مهمی از روحیه رمان و پس زمینه استعاری است. هواپیماهای جنگی و هواپیماهای جنگجوی دزدان دریایی و هواپیماهای خصوصی مسافرتی. پدربزرگ ریکاردو خلبان بود، اگرچه نه پدرش. اسکوبار هنگامی که یک هواپیمای تجاری را بمباران کرد، به پرواز درمی آید و با ترس از هم گسیختگی می کند، زیرا او فکر می کند یک مقام مبارزه با فساد ممکن است در هواپیما باشد. صدای چیزهایی که در حال سقوط است یک رمان بزرگ است و باعث می شود من مشتاق خواندن هر چیز دیگری Vasquez می نویسد و یا نوشته است.

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب صدای افتادن اشیا


 کتاب اعترافات یک جاسوس
 کتاب داغ ننگ
 کتاب مرگ شهریار سنگور
 کتاب پیمان سحرگاهی
 کتاب فرزند عشق
 کتاب سپیددندان